نقد حکومت یا نفی عصمت در کلام رئیس جمهور
12 بازدید
موضوع: امامت و مهدویت

برداشت‌هاي صحيح و غلط پيرامون نقد ائمه و پيامبر(ص)

نقد حكومت يا نفي عصمت؛ مسئله اين است!

اخيراً از زبان يك خطيب، سخناني دربارۀ جواز نقد معصوم گفته شد. اظهاراتي كه گرچه شايد برداشت‌هاي متفاوتي از آن صورت گرفت و تحليل‌هاي متفاوتي در خصوص اغراض آن اظهارات بيان شد، لكن شايد پررنگ بودن شخصيت سياسي گوينده سخن، نقدكنندگان اين سخنان را دچار گرايش‌هاي سياسي در اعمال نظر مي‌نمود و از همين رو، كمتر به ابعاد صحيح و برداشت‌هاي نادرست از اين سخنان پرداخته شده است. در نوشتار زير به قلم حجت‌الاسلام شريفي‌دوست (مدرس حوزه و دانشگاه) تلاش شده فارغ از شخصيت گوينده و انگيزه‌ها و پيامدهاي سياسي سخنان مذكور به نقد كلامي سخن مورد نظر پرداخته شود. حجت‌الاسلام شريفي‌دوست، از فعالان حوزوي در زمينه نقد و انديشه بوده و كتابي مستقل در باب «روش نقد» نيز به رشتۀ تحرير درآورده است

صحيح‌هايي كه ناگفته ماند

اظهار نظر در مقابل معصوم به صورت‌هاي زير صحيح است و منعي در آن نيست؛ به عبارت روشن‌تر اگر مراد خطيبِ مذكور، اين چهار محور باشد، ايرادي بر وي نيست و ما هم با وي هم‌داستانيم:

اول ـ اگر منظور خطيب اين بوده باشد كه انسان‌ها اجازه دارند از معصوم حكمتِ كارهايش را جويا شوند، بر اين سخن عيبي نيست. طرحِ چنين سؤالي از جانب يك شيعۀ پر و پا قرص هم عيب شمرده نمي‌شود. يعني كسي كه هيچ شك و ترديدي درباره عصمت امام ندارد، نه تنها ايراد ندارد كه از حكمتِ برخي از كارهاي امام يا پيامبر پرسش نمايد، بلكه طرحِ چنين پرسشي مطلوب بوده و رجحان هم دارد. چنان كه ابراهيمِ پيامبر (و حائز مقام امامت) به رغم آنكه به معاد ايمان داشت، از خداوند درخواست كرد كه زنده شدنِ مردگان را با چشم مشاهده كند، تا علمش به يقين تبديل گردد. اگر كسي با هدف كشفِ حكمتِ كارهاي امام، طرح سؤال كند، گامي در جهت ِتوسعۀ دانشِ خويش برداشته و معرفتش به معصوم افزون گشته است

دوم ـ اگر مراد آن خطيب اين باشد «در مواردي كه پيامبر مأمور است با مشورتِ يارانش به تدبير پاره‌اي از امور بپردازد (مثل تدابير جنگي) انسان‌ها حق دارند نظراتشان را با پيامبر در ميان بگذارند» باز هم ايرادي نداشت. در مسائل جنگي پيامبر به علوم غيبي تكيه نمي‌كرد و بعد از مشورتِ با اصحابش تصميم مي‌گرفت. چنان كه پيامبر در جنگ خندق، نظر سلمان فارسي (حفر خندق) را پسنديد و در جنگ بدر نظر حباب بن‌منذر (فرود آمدن نزديك چاه) را پذيرفت و در جنگ اُحد نظر جوانمرداني چون حمزه را بر ديگران برتري داد. حكمتِ چنين مشورتي اين بود كه نيروهاي جنگي ميدان جنگ را خالي نكنند و پاي رأي و نظر خود بايستند. بماند كه اين مشورت، عامل رشد ايشان نيز بود و ياد مي‌گرفتند در آينده كارهايشان را به مشورت انجام دهند

سوم ـ اگر منظور سخنران اين باشد كه «پيامبر و ائمه در مقابل گروهي كه نسبت به معصوم تندي كرده و گاهي اسائه ادب و حتي هتاكي مي‌كنند، حلمي مثال‌زدني را به نمايش گذاشته و با چنين افرادي با سعه صدر برخورد مي‌كنند» اين سخن هم خالي از اشكال است. چنان كه هنگامي كه فرد شامي امام مجتبي(ع) را سبّ و دشنام داد، امام نه تنها مقابله به مثل نكرد، بلكه وي را به منزل خويش دعوت كرد و البته با اين كار، فرد شامي در مقابل امام زبان به مدح گشود و در نهايت از ياران امام شد. از اين مسئله مي‌توان لزوم سعه صدر حكومت مقابل نقدكنندگان- و نه قابل نقد بودن قول و فعل معصوم- را استنباط كرد كه البته از ضروريات و واضحات است

چهارم ـ در متون اسلامي از مردم خواسته شده كه نسبت به حاكمان جامعه اسلامي، نُصح در پيش گيرند. نُصح يعني خواستن خير براي حاكم و جامعه اسلامي. توجه شود كه نصيحت در روايات با معناي فارسي آن تفاوت دارد. نصيحت براي ائمه مسلمين به معناي ايراد نقص به حاكم يا نقدِ معصوم نيست. بلكه معنايش همان «تعاونِ بر خير» و خيررساني است. يعني ذكر ايرادات در جامعه اسلامي اولاً بايد خيرخواهانه باشد و ثانياً بايد رويكرد مصلحانه- نه تخريبي- داشته باشد

چهار محور بالا همه به جاي خود صحيح؛ اما جان كلام اين است كه بر هيچ‌يك از محورهاي بالا نقد اطلاق نمي‌شود و نقد هم ماهيتش و هم هدفش با محورهاي فوق تفاوت دارد. نقد با مفاهيم پنج گانه (توصيف، تحليل، تأييد، تبيين و نصيحت) يكسان نيست. گرچه نقد ممكن است در مقدمۀ خود از برخي از اين روش‌ها كمك بگيرد يا در حين اجرا، با برخي از اين مفاهيم ملازمه پيدا كند. هر كدام از اين مفاهيم پنج‌گانه، تعريف و كاركردي متفاوت با نقد دارند كه اينجا مجالِ پرداختن به آن نيست. تصريح اين موضوع كه مي‌توان معصوم را نقد كرد يا اين مسئله كه اظهارِ مخالفت با پيامبر تأييد كرده و ستوده است

نكته كليدي اين است كه ماهيت نقد، نشان دادنِ كاستي‌هاست. هدفِ نقد نيز تغيير دادن انديشه يا رفتار ديگران است؛ يعني وادار كردن به رفتاري كه ناقد آن را صحيح مي‌داند. اساساً نقد در جايي مطرح است كه ناقد (نقدكننده) بخشي از انديشه يا رفتارِ نقدشونده را نادرست بداند و تصميم بگيرد كه با زبان نقد، عملكرد ناصحيح يا انديشه نارساي نقدشونده را به وي تذكر دهد و او را به تغيير رفتار وادارد

حال بايد ديد آيا چنين نقدي در حقِ معصوم مجاز است و آيا مي‌توان عرصه‌اي را فرض كرد كه قولِ ديگران و تشخيص آنها از معصوم كامل‌تر باشد؟ براي پاسخ به اين سؤال لازم است متن گفته خطيب نقل شود. عین کلام وی چنین است.

همه بايد نقد شوند. ما در كشور استثنا نداريم. ما در كشور معصوم نداريم. تازه حتي اگر امام دوازدهم هم ظهور كرد، آن‌وقت هم مي‌شود نقد كرد. در زمان پيامبر، اگر پيامبر چيزي مي‌گفت، اصحاب مي‌پرسيدند كه آيا آنچه گفتي اَ مِنَ الله، ام مِنك (از جانب خدا بود يا از خودت بود؟)، اگر پيامبر مي‌گفت مِنّي، از طرف خودم بود، طرف بلند مي‌شد و مي‌گفت قبول ندارم! و نقد مي‌كرد. ما در زمان حكومت معصوم هم نقد را داريم. نقد هميشه مفيد است

در كلام آن خطيب نادرست‌هايي هم وجود دارد كه نبايد گفته مي‌شد.

بي‌دقتي‌هايي كه به كلام آمد

یکم:  متأسفانه خطيب مكرم، حديث را به شكل تقطيع شده آورده و خلاف مدلول و سياق حديث نتيجه‌گيري كرده است؛ كاري كه در علم منطق آن را مغالطه يا مغلطه مي‌نامند. اصلِ حديث در معتبرترين كتاب حديثي شيعه يعني اصول كافي آمده، ترجمه‌اش به فارسي روان (و البته دقيق) چنين است: «امام صادق فرمود: روزي كه امامتِ علي در غدير اعلام شد پيامبر به آن دو نفر (خليفه اول و دوم) دستور داد كه بلند شويد و به عنوانِ امير مؤمنان (دقت شود) به علي تبريك بگوييد. آن دو نفر پرسيدند: آيا اين دستور خداست يا دستور رسول خداست؟ پيامبر فرمود: مِن الله و مِن رسوله؛ اين دستور خدا و رسولش است.» (اصول كافي، باب نص به امامت اميرالمؤمنين).

آنچه باعث شگفتي نويسنده اين سطور شد اين است كه چطور خطيب محترم، به سيرۀ صحابه تمسك كرده، نه به سيره و كلام پيامبر؟ جالب است كه پيامبر بين كلام خود و خداوند تفكيك قائل نشده و كلام خودش را عينِ كلام خدا معرفي كرده و يكجا فرموده: مِن الله و مِن رسوله» يعني آنچه گفته شد، هم گفته خداست، هم گفته رسولش. اگر بين كلام خدا و رسولش جدايي امكان‌پذير بود، پيامبر بايد يكي از خدا يا رسول را در پاسخ ذكر مي‌كرد. از قضا آن دو صحابي ميان كلام پيامبر و كلام خدا جدايي مي‌ديدند و پيامبر با پاسخ حكيمانه خود آن دو را متوجه اشتباه خود كردند

خطيب محترم بدون آنكه به كلام پيامبر تمسك كند و عدم جواز نقد پيامبر را نتيجه بگيرد، به سيرۀ آن دو صحابي تمسك كرده و جواز نقد پيامبر را نتيجه گرفته! به‌راستي آيا سيره پيامبر، ملاك سنجشِ كار صحابه است، يا سيره صحابه شاخصِ درستي كار پيامبر؟ خطيب ناخواسته يا ندانسته، بدون آنكه به ادامه حديث اشاره كند، حجيتِ قولِ آن دو صحابي را پذيرفته و حجيت قول پيامبر در حق آن دو را متعرض نشده است! مدلولِ صريح كلام پيامبر اين است كه مخالفت با قول پيامبر (كه خطيب آن را نقد مي‌نامد) مساوي با نقد كلام خداست و اگر كسي بخواهد كلام پيامبر را نقد كند، بايد بداند كه كلام خدا را نه فقط نقد، بلكه نفي كرده است

البته حديث ديگري با مضمون مشابه وارد شده است كه يك نفر پيامبر را به همين صورت مخاطب قرار داده است. اما آن حديث اولاً در منابع شيعي نيامده است و در يكي از منابع تاريخي اهل سنت نقل شده است. بزرگان اهل سنت هم به سند اين حديث خدشه كرده‌اند. ثانياً حديثِ اصطلاحي نيست و يك روايت تاريخي است. ثالثاً گوينده آن جمله، زماني نظر خود را گفت كه هنوز پيامبر تصميمي نگرفته بود و همه را دعوت به مشورت كردند. رابعاً گوينده آن جمله (آيا درباره مكان وحي آمده است يا شما نظر مي‌دهيد؟) حباب بن‌منذر است؛ يعني همان كسي كه در روز سقيفه نظريه «دو اميري» را براي پايان دادن به نزاع مهاجر و انصار پيشنهاد داد و گفت: «منا امير و منكم امير» يك نفر از ما انصار امير شود و يك نفر از مهاجرين. اگر كسي به امامت علي ايمان مي‌داشت، آيا علي را فراموش مي‌كرد و چنين پيشنهادي را مطرح مي‌كرد؟ البته بعيد مي‌دانيم خطيب محترم براي اثبات مدعاي خود، سراغ روايتي رفته باشد كه اهل سنت هم عطايش را به لقايش بخشيده‌اند!

دوم: خطيب ميان اذن تكويني و اجازه تشريعي خلط كرده است. مثل كسي كه پرسيد آيا مي‌شود گوشت گربه را خورد؟ گفتند: نه نمي‌شود. گفت: ما که خوردیم و شد.

خطيب از شدِ اصحاب، جواز تشريعي را نتيجه گرفته است. درست است كه آدمي مي‌تواند از اختيار خود سوءاستفاده كند و نسبت به مقام پيامبر هم اسائه ادب كند، اما خداوند چنين اجازه‌اي را از منظر تشريعي نداده است. شيطان هم تكويناً اجازه داشت با امر الهي (امر به سجده) مخالفت كند، اما بايد تشريعاً تاوانِ چنين عصياني را مي‌داد. كما اينكه به محض تمرد، از ناحيه خداوند دستور تحقير و اخراج ابليس همزمان صادر شد. (فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ، از رحمت الهي دور شو، كه تو از تحقيرشدگاني).

اگر پيامبر در مقابلِ بي‌ادبي‌ها، از سر تواضع و ادب، خود را به تغافل بزند يا حلم پيشه كند و حتي از سر دلسوزي، براي فرد هتّاك دعا كند، آيا رفتار پيامبر نشان‌دهنده درستي كار فرد بوده يا اتفاقاً نشانۀ ضعف ايمان؟ آيا عدم‌مقابله به مثل از جانب پيامبر معنايش اين بوده كه كساني كه مرتكب اسائه ادب شدند كارشان درست بوده است؟

از خطيب محترم مي‌خواهيم جايي از متون تاريخي را نشان دهد كه پيامبر بعد از مشاهده سخنان درشت يا رفتارهاي خشن از جانب اصحاب، آن كار را تحسين كرده يا آن عملِ سخيف را تأييد كرده باشند! از قضا پيامبر در چنين مواردي به نصيحت اصحاب مبادرت مي‌كردند و به طرق مختلف ايشان را از چنين رويه‌اي بر حذر مي‌داشتند. بدا به حال جامعه‌اي كه افرادش اراده خود را بر اراده پيامبر ترجيح دهند و در مقابلِ نص، دست به اجتهاد بزنند!

سوم ـ اما در صورتي كه هدف گوينده از نقد معصوم، وارد بودن ايراد و اشكال بر قول و فعل معصوم باشد آنچه كه بيش از همه مايۀ تأسف است، بي‌توجهي خطيب به آياتي است كه قول و فعل پيامبر را مستقيماً دستور خداوند مي‌شمارد و احتمالِ هر گونه خطا و نقص را از پيامبر دور مي‌كند و جايي براي نقد معصوم باقي نمي‌گذارد. به‌راستي آيا با وجود آيات زير، كسي جرئت مي‌كند كه با نامِ نقد، به مخالفت با قول و فعل پيامبر برخيزد و از كامل بودنِ نظر خود و ناقص بودنِ قول پيامبر دم بزند؟ كافي است در سه آيه زير مختصري تأمل شود تا معلوم شود قرآن نسبت به كلام و رفتار پيامبر چه نگاهي دارد و آيا نقد- كه چيزي جز همان بيان نقص نيست- نسبت به گفتار يا رفتارِ پيامبر تصور دارد؟

الف) وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا (نبايد هيچ زن و مرد مؤمني، هنگامي كه خدا و رسولش براي آنها (حتي در امور خودشان) تصميمي مي‌گيرند، خود را صاحب اختيار فرض كنند. هر كس از دستور خدا و رسولش تخطي كند در گمراهي آشكار است).

ب) وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى*إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (پيامبر از روي هوا و هوس سخن نمي‌گويد، آنچه مي‌گويد نيست مگر وحي الهي). الّاي استثناي بعد از ماي نافيه بيان‌كنندۀ حصر است و همه سخنانِ پيامبر را منحصراً وحي معرفي مي‌كند

ج) فَلا وَ رَبِّك لا يؤْمِنُونَ حَتَّي يحَكمُوك فيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لا يجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيتَ وَ يسَلِّمُوا تَسْليماً (به پروردگارت قسم كه ايمان نمى‌آورند مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند سپس از حكمى كه كرده‏‌اى در دل‌هايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند و كاملاً سر تسليم فرود آورند).

فرجام سخن

گرچه خطيب محترم در توضيحاتي كه از طريق دفترشان منتشر شده است، منظور و هدف ايشان از ذكر جملات فوق را مسئله ديگر دانسته و نقدهاي وارده را سوءبرداشت تلقي كرده‌اند اما حتي در صورتي كه هدف ايشان از ذكر آن جملات و روايتي كه در ادامه به عنوان مصداق صحت استدلال خود آورده‌اند، آزادي نقد در جامعه اسلامي و حلم حاكم معصوم يا غيرمعصوم در جامعه اسلامي باشد- كه در ابتداي متن اشاره شد در صورتي كه منظور چنين بوده، فاقد اشكال است- اما هنوز اين مسئله باقي مي‌ماند كه اولاً چطور مي‌توان براي يك ادعا، مصداقي از روايات آورد كه در سند و مسند مشكل اساسي داشته است و حتي روايت غيرشيعي در منابع خود اين روايت را معتبر نمي‌شناسند؛ و ثانياً اينكه اساساً مسئله‌اي اين چنين ظريف در حوزه كلام (تبيين تفاوت بين جواز نقد معصوم و جواز نقد در جامعه اسلامي) چرا به گونه‌اي با بي‌دقتي و توضيح غيرشفاف بيان مي‌شود كه نيازمند بيانيه و اصلاحيه براي توضيح و تفسيرش باشد؟