مردم گرفتارند و من دستم بسته!
18 بازدید
موضوع: روانشناسی


بسم الله الرحمن الرحیم

مردم گرفتارند و دستِ من بسته!

پریشانی­ اش به سرعت تبدیل به دلتنگی شد. عادت داشت که هر وقت روزگار بر او سخت می­گرفت و همۀ درها بر او بسته میشد، سراغ استادش می­رفت و غم و غصه­ هایش را با استاد تقسیم میکرد. استاد که در غمگساری از شاگرد بدیل نداشت، غالبا با چند جمله و گاه هم با چند کلمه، غمِ شاگرد را به نشاطی تازه و درماندگی­ش را به عزمی راسخ تبدیل می­کرد.

این بار پریشانیِ شاگرد با نوبت های پیشین تفاوت داشت. پریشانیِ جدید به خودش مربوط نمی­شد؛ دلیل این پریشانی چیزی غیر از این نبود که راهِ برون رفتی به ذهنش نمی­رسید و به قول خودش «دستش بسته بود».

لباس­هایش را پوشید، سر و وضع خود را مرتب کرد و به سمت منزل استاد به راه افتاد. به منزل استاد رسید و بر خلاف نوبت­ های پیش که اندکی معطل می­شد تا بتواند با استاد همکلام شود، این بار از انبوه شاگردانی که معمولا دور استاد حلقه می­زدند و برای طرحِ پرسش از استاد بر همدیگر سبقت می­گرفتند خبری نبود.

سؤال استاد از شاگرد که «در چه حال به سر میبری؟» سرآغاز گفتگو شد. همین جمله کوتاه که نشان از همدلی استاد با شاگرد داشت، بهانه ­ای شد تا شاگرد سفرۀ دلش را باز کند و بدون وقفه، جملات زیر را به زبان جاری کند:

«اغلبِ مردم گرفتارند و با فقر و نداری دست و پنجه نرم می­کنند. تهی­دستان زیاد شده ­اند و فشار مالی، آنها را به ستوه آورده است. حاکمان هم کاری با مردم ندارند و مردم را در گرفتاری خود رها کرده ­اند. کاش کاری از من ساخته بود! افسوس که دستم بسته است. هر بار که گرفتاریِ مردم را می­بینم، غصه بر قلبم هجوم می­آورَد و غمی بزرگ بر جانم می­نشیند. نه مالی دارم که به مردم ببخشم و نه کسی را می­شناسم که گرفتارها را به ایشان ارجاع دهم. این قدر می­فهمم که فقر ممکن است آدم­های کم ظرفیت را به مرز یأس و نومیدی بکشاند. کارم همین شده که مردم را به آنچه که خداوند به صالحان وعده کرده امیدوار کنم و روح امید را به کالبد زندگی­شان بدمم و بدین وسیله نگذارم فقرشان به کفر تبدیل شود. برای مردم از زندگی ساده شما مثال میزنم، بلکه کمی از آلامشان بکاهم. از رنج­ هایی که بر پیامبران وارد شد سخن میگویم تا مردم را به صبرو مقاومت دعوت کنم. چه کنم؟ کارم شده حرف زدن و از از سخنِ تنها هم کاری ساخته نیست!.. »

سخن شاگرد که به اینجا رسید، استاد کلامش را قطع کرد و ابتدا با این جمله شاگرد را آرام کرد: «خیلی خوب! بسیار خوب! خداوند بیش از توان تو، کار و مسئولیتی از تو نخواسته است.»

در چهرۀ استاد نشانِ خوشحالی پیدا بود و از اینکه شاگرد برای گرفتاری مردم این قدر احساس مسئولیت میکند، احساس رضایت­مندی می­کرد. شاگرد آرام به نظر می­رسید، اما هنوز قانع نشده بود. شاگرد بارها دیده بود که استاد دو کار را هرگز به کسی حواله نمی­داد و خودش شخصا این دو کار را عهده­ دار می­شد؛ یکی عبادت بود و دیگری رسیدگی به گرفتاری مردم.

استاد با نگاهِ نافذش به چهرۀ شاگرد خیره شد و از او پرسید: «چرا نقش سخن و کلام را ناچیز میدانی؟» پیش از آنکه شاگرد پاسخی بدهد استاد با چند سؤالِ پیاپی، شاگرد را به سکوت و تفکر واشت.

ـ مگر نمیدانی که سرمایۀ اصلی پیامبران «سخن و کلام» بوده است؟ خداوند کدام پیامبرش را با کیسۀ طلا و نقره برای هدایت مردم مأمور کرده؟ اصلا توجه کرده­ ای که خداوند خودش هم با کلام و گفتار، مردمان را به راه سعادت فراخوانده است؟

استاد که با این کلمات، کار شاگردش را تأیید کرده بود کلامِ خود را این­گونه ادامه داد:

ـ اگر بتوانی که گرهی از کار مردم باز کنی، لحظه­ ای درنگ نکن. اما اکنون که راهی جز کلام حق و دعوت به صبر و مقاومت باقی نمانده، همین مسیر را ادامه بده و قدر آنرا بدان و خداوند را بابت اینکه ابزار کار پیامبران را به تو ارزانی داشته شکر کن.

شاگرد از این­که مسیرِ خود را درست انتخاب کرده، در پوست خود نمی­گنجید. سخن استاد از همه جهت تمام بود. او بارها دیده بود که استاد با کلامش چگونه معجزه می­کند و بن­ بست­ها را تبدیل به شاهراه می­کند. این بار هم با معجزۀ کلام استاد، مطلبی تازه آموخت و راهی جدید و البته مسئولیتی تازه را فرا روی خود می­دید.

استاد که کسی جز ششمین پیشوای صالحان، امام صادق ع نبود با این جمله شاگرد را برای ادای مسئولیتِ جدید روانه کرد:

ـراهت را ادامه بده و از این که خداوند قدرت­های دیگرش را در اختیارت نگذاشته، غصه نخور.

نویسنده: حمزه شریفی­ دوست؛ عضو هیات علمی پژوهشگاه معارف

منبع: کتاب روضه کافی، کلینی، جلد اول، ص 276.